على اكبر دهخدا

1109

امثال و حكم ( فارسى )

گربه را در حجله ميكشند . كنون بايد اين مرغرا پاىبست * نه آندم كه سررشته بردت ز دست . سعدى . كنون كوش كاب از كمر درگذشت * نه وقتى كه سيلاب از سر گذشت . سعدى . دارو كه پس از هلاك باشد * بر جاى حرير ( ؟ ) خاك باشد آب از پى مرگ تشنه جستن * هم كار آيد ولى بشستن چون مرده بود هزاردستان * چه سود ز جلوهء گلستان . امير خسرو دهلوى . نوشدارو چه سود خواهد داشت * چون شد از ملك زندگى سهراب . ابن يمين . وقت هرچيز نگهدار كه نافع نبود * نوشدارو كه پس از مرگ بسهراب دهند . تاج مآثر . نوشدارو كه پس از مرگ بسهراب دهند * عقل داند كه بدان زنده نگردد سهراب . كنونم آب حياتى به حلق تشنه فروكن * نه آنگهى كه بميرم به آب ديده بشوئى . سعدى . و رجوع به : از امروز كارى بفردا ممان ، و امروز كه در دست توام . . . ، شود . علاجى بكن كز دلم خون نيايد * ( سرشك از رخم پاك كردن چه حاصل . . . ) والهى . علت برود و عادت نرود . گج . نظير : خوى بد در طبيعتى كه نشست * نرود تا بوقت مرگ از دست . سعدى . و رجوع به : العادة طبيعة . . . ، شود . علت برود و عادت نرود . رجوع به : العادة طبيعة . . . ، شود . علت پوشيده مدار از طبيب * ( . . . بر در او خواهش و زنهار كن . ) ناصر خسرو . رجوع به : نتوان نهفتن درد . . . ، شود . علت عاشق ز علتها جداست * ( . . . عشق اسطرلاب اسرار خداست . ) مولوى . علت قمى . رجوع به : ميخ قمى ، شود . علف به دهان بزى شيرين ميآيد . نظير : آب دهن هركس بدهن خودش مزه ميدهد . علف بدى نيست اسفناج . نظير : الضبع تاكل العظام و لا تدرى ما قدراستها . علف خرس نيست . تمثل : پول علف خرس نيست . علف درب آغل تلخ است . نظير : مرغ همسايه به چشم قاز آيد . علما راست رتبتى در جاه * كه نگردد بروزگار تباه . اوحدى . نظير : ما اتخذ اللّه وليا جاهلا قط . حديث : رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . علم آمد فراوان عمر كوتاه . * ( و ليكن پا بدانش نه در اين راه كه . . . ) جامى . رجوع به : الصناعة طويله . . . ، شود .